خرید بک لینک
شما م مثل من فکر می کنین کسی که حس میکنه اگه گوشیش اپله یعنی الآن خیلی باحاله و کارش درسته خیلی داغونه؟! یا فقط من اینجوری فکر می کنم؟؟؟!!!

+ یاد اون خانومه افتادم که اومده بود قاب بخره واسه موبایلش... آقاهه یه قاب گذاشت رو میز گفت این خیلی خوبه ها...

خانومه یه نگاهی انداخت بهش و گفت: "آخه این پشتش بسته ست... اپلش معلوم نمیشه"!

خدا! بیا منو بکش!

نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:14 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

- کسی پیشته؟ + نه! - یه کم پول می خوام... نمیخوام هیشکی بدونه... + اینکه معمولا کوچکترین رغبتی به اومدنم، به دیدنم، به بودنم نشون نمیده و حتی گهگاه رفتارش غیر محترمانه هم میشه و باز فقط گهگاه به این دلیل به یادم میفته، طوری که بعد از دیدن شماره ش رو گوشیم میتونم حدس بزنم دلیل این تماس چیه، دردناکه؟! خب راستش من از اینکه وقتهای خاصی به این بهانه به یادم بیفته ناراحت نمیشم... من ازش انتظار ندارم بر

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

- کجایی؟ خبر ازم نمیگیری؟ + اومدم مسافرت! یه کم در مورد جزئیات پرسید و شوخی کرد... شاکی شد که چرا همیشه یواشکی کار میکنم! (شوخی کرد احتمالا ولی بی راه هم نگفت! معمولا شیپور دستم نمی گیرم کلا!) بعد هم گفت همونجا یکی رو پیدا کن و ازدواج کن! گفت اعصاب نداره و دلش عروسی میخواد! (متاسفانه زیاد در مورد این مساله حرف میزنه و واقعا یه وقتایی شورشو در میاره... گاهی حتی شک می کنم شوخیه یا جدی!) حرفاش ظاهرا

برچسب: باشیم, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

میگه: "از ایران برین... از هیچ حمایتی دریغ نمیکنم!"

چرا بنظر من انقدر سخته پس؟!

.

.

.

+ هرچند که بنظر میرسه هیچوقت قرار نیست اینجا چیزی درست شه...

هرچند که هرچی بیشتر میگذره همه چی بیشتر احمقانه میشه...

قوانین، فرهنگ(!)، روابط آدمها و ...

.

.

ولی...

.

.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:37 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: گریزم؟, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

آقای پاکبان با یه لباس مخصوص تمام قد وارد چاهکی توی پیاده رو شده بود و بطری های یه بار مصرف که راه فاضلاب رو مسدود کرده بودن رو به سطح پیاده رو پرت می کرد... - کی قراره مردم بفهمن این کار زشته؟ کی قراره درست شه این وضعیت؟ بخدا من دارم خجالت میکشم جای اونا... وظیفه ی شما نیست اینارو از اینجا جمع کنین... با این وضعیت... × هیچوقت درست نمیشه خواهر من... این مردم هیچوقت درست نمیشن! پ.ن: "این مردم ه

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

همه ایستاده بودیم و بعضی ها از سر خستگی نشستند رو زمین... خانومه رو کرد به پسر جوان(از اعضای گروه)... - میری یه صندلی واسه شوهرم بیاری؟! رفت آورد! دقایقی بعد یه صندلی واسه خودش خواست و باز هم پسرک رفت و آورد! دقایقی بعد دختر جوانی اومد سمت خانوم و من تازه فهمیدم ایشون دختر اوشونن!!! (تا اون لحظه فکر کردم تنهان که از اون پسر همه ش کمک می گیرن!) دختر به جون مادر غر زد که من خسته م میخوام رو صندلی بش

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

هشتگ #کلیشه_برعکس رو در اینستاگرام سرچ بفرمایید!

و بعد اگه دلتون خواست میتونین بهش فکر کنین حتی! :)

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:13 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: کلیشهبرعکس, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

کتاب، رویاهای بزرگ داشتن و زیاد فکر کردن رو دلایل مهم تنهایی دونسته!

.

.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: تنهایی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

چند روزه دارم سعی می کنم بهش پیغام ندم:

"بیا بریم هیچهایک!"

خداااا...

نصیب کن....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:48 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: آرزوی,کوتاه, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

کمتر از نیم ساعت پیش؛ درست زمانی که داشتم کرم مرطوب کننده رو به دستهام می مالیدم، به این فکر می کردم که چقدر از "تعصب" دور شدم... چقدر؟ خیلی! پیشرفت خیلی خوبی داشتم نسبت به چند سال پیش... ولی راه هنوز درازه... + تعصبو دوست ندارم... بنظرم مانع پیشرفته! تعصب رو هرچی! دین، مذهب و ... + تعصب به معنی: هواداری افراطی، کورباوری، پافشاری بی خردانه، خشک اندیشی، نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور

برچسب: تعصب, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

به عنوان همراه با فسقل جان رفتم تست استعدادیابی! تو راه خبر رسید که باید شناسنامه و یه قطعه عکسش رو هم داشته باشه همراهش... نداشت! به پدرش میگه: بابا؛ یدونه از عکسای خودتو نداری من با ماژیک واسش مقنعه بذارم؟! :)))))) نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:25 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: فسقل,دیوانه,جان؟, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 16:41

حس خیلی عجیبیه... طرف رو هنوز دوست داری... و ابدا خبری از نفرت نیست... ولی نمیشه مثل قبل بشی... . . . نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:31 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: عجایب, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 16:41

همین دیشب بود که درست همون لحظه که حس کردم دوسش دارم و قرابت فکری داریم به هم، به سرم زد بگم پاشه بیاد اینجا... بریم یه جایی زیر درخت، یه جا تو دل طبیعت بشینیم و باهم حرف بزنیم و همین الآن بطرز عجیبی فهمیدم که اومده! نه بخاطر من! نه به دعوت من... خیلی یهویی و تصادفی... یعنی الآن یه جایی همین نزدیکیاست! چیه این حس؟! این تصادف از کجا میاد؟! چرا باید دقیقا امروز این اتفاق میفتاد؟ یا چرا دقیقا ا

برچسب: پاتی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 16:41

یوقتایی که میگه "مگه من از بی جایی میام پیشتون؟! بخوام میتونم برم ویلا اجاره کنم یا برم خونه ی دوستام"، خیلی دوست دارم برگردم بهش بگم عزیز من راستش درصد زیادی از دلیل اینکه اینجایی دقیقا همینه! پس اگه ما به روت نمیاریم و خیلی عادی رفتار می کنیم که مبادا معذب بشی، انقدر ما رو احمق فرض نکن و هربار بیخود رو این مساله تاکید نکن! واقعا دوست دارم بگما... ولی نباید! درست نیست بهرحال... نوشته شده در سه

برچسب: احمق,نیستیم,احتمالا,چشمات,احمق,میبینه, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

صبح تماس گرفته بود و گفت با اومدن تو نصف محبتهام مال خودت شد... بقیه ش موند واسه بقیه... غروب در حضور برادرش گفت همه یه طرف و این یه طرف دیگه ست برای من (و با سر بهم اشاره کرد) یادم نیست کی چی گفت که ادامه داد: آخه این نوه ی من خیلی باشخصیته! مظلومم هست!!! حرفشو نمیگه؛ دفاع نمیکنه از خودش... برادرش پرسید: یعنی چون از حقش دفاع نمیکنه باشخصیته؟! گفت: نه ولی نمیدونم دیگه... بهرحال یجوریه که بیشتر دوس

برچسب: مظلوم؟, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

همین چند روز پیش دوتا طومار برام نوشت و کلی تحقیرم کرد که دیگه گندشو درآوردی و چرا انقدر به همه چی گیر میدی و اینا! شاکی بود که چرا از حقوق زن دفاع می کنم و انقدر حساسم!!! تلگرامو که باز کردم شوکه شدم از این هجمه ی غریب! چند دقیقه ای فکر کردم که چی براش بنویسم که نه دچار سوء تفاهم بشه، نه حرمتی شکسته بشه و نه فکر کنه از مواضعم عقب نشینی کردم! این شد که هیچ جوابی ندادم! دیشب یکی گفت تو فلان کشور ب

برچسب: غائله, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

عجیبه... مدتیه که حواس پرت شده... ولی ممکن نیست پدربزرگم چیزی که مربوط به فامیل خودش بشه رو فراموش کنه... حالا اینکه جشن عروسی برادرزاده ش رو فراموش کرد و به کسی اطلاع نداد نشانه ی خطرناکیه... .. . خیلی خطرناک... .. . . نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:42 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

یهو دلم گرفت... مادرجون این آخرا ازمون میپرسید: مادر؛ من چندتا بچه دارم؟ اسمشون چی بود؟ اگه یه روز پدربزرگم منو یادش نیاد......... .. . یعنی ممکنه یه روز یادش بره که منو از همه بیشتر دوست داشت؟! . . + برای مقابله با فراموشی چی میشناسین؟ لطفا معرفی کنین... مواد غذایی یا هر تمرینی که بلدین... متشکرم... نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: انگیزتر, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

گفتم باهاش تماس بگیره و راههای مقابله با آلزایمر رو جویا بشه... . . . + وقتی براش توضیح دادم و موارد رو مثال زدم، خودشم نگران شد... دستهای کفی ش رو آب کشید و فوری گوشی تلفن رو برداشت... + داشتم فکر می کردم باید دستورالعملها یجوری بهش منتقل بشه که هم جدی بگیره و هم نگران نشه... خیلی رو سلامتش حساسه و زود خودشو می بازه... شاید خودم این ماموریتو بعهده بگیرم... کاش همیشه سلامت باشن... کاش ........ ن

برچسب: ادامه, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

از دوستی که به تفصیل جواب دادن ممنونم... فارغ از هر چیز؛ فارغ از دوری ها و نزدیکی ها؛ خیلی ارزشمنده و من قدردانم... + فارغ از هرچه شد و هرچه نشد... در آینده و . . گذشته... "that's all because of "the difference... which i told you once... and I'm sure you know... .. . . نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:9 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

"۱۸ ساعت پیش"... اصولا گاهی باید از تکنولوژی قدردانی کنیم... یه جور وحشتناکی! . . نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:19 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: میشم,میرم, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

همین چند سال پیش بود... بعد کلاس رفتیم خونه شون که لباسشو عوض کنه... بعد تو راه برای اولین بار از نامزدش برام گفت... مادرش مخالف بود با این ازدواج ولی خودش دلشو داده بود... سال بالاییمون بود ولی خیلی واحدا رو باهم داشتیم... اون شب با من هم مسیر بود... میرفت پیش یارش! از این دیدارهای یواشکی... وقتی رسیدیم شب بود... پسره تو ماشین منتظرش بود... گوشه ی خیابون... در حد سلام کردن ایستادم و زود خداحافظی

برچسب: خاطره,بازی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:22

صفحه بندی